ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
قسم دوم از این جریان که از امام فاصله گرفتند افرادی بودند که در ظاهر خود را محب و ارادتمند به اهل بیت (ع) می نمایاندند اما در واقع ارادتی به آنان نداشتند و ابراز ارادتشان فقط یک ظاهر سازی بود ، یکی از این افراد که میتوان برای این قسم نام برد عبدالله بن عمر است. زمانی که سید الشهداء (ع) از مدینه به سوی مکه در حرکت بوود نزد امام رفت و گریه شدیدی کرد و از دشمنی یزیدیان با اهل بیت پیامبر(ص) و بیعت مردم با یزید گفت. آن گاه امام (ع) را به صلح و بیعت دعوت نمود و عازم مدینه شد.
بعضی شاید در باره وی بگویند که ایشان فردی فقیه ، عابد ، زاهد و مقدس اما قدری ساده اندیش و بی بصیرت بوده و به همین دلیل سید الشهداء (ع) را یاری نکرده است. اما شواهد تاریخی چیز دیگری را نشان میدهد. همین عبدالله بن عمر در دوره قبل از سید الشهداء ع با امیر المؤمنین علی ع بیعت نمیکند و میگوید دلیل اینکه من با شما بیعت نمیکنم این است که تو با اهل قبله و کسانی که نماز میخوانند می جنگی و لذا شک دارم که با تو بیعت کنم. اما همین فرد با حجاج بن یوسف که فردی خونریز و سفاک بود بیعت میکند.
جالب این است که برای بیعت با حجاج میرود ، حجاج میگویند دست من بند است با پای من بیعت کن و میرود با پای حجاج بیعت میکند. حجاج بن یوسف شخصی سفاک است که طی بیست سال فرمانروائی خود غیر از کسانی که در جنگها کشت، دوازده هزار نفر را بعد از دستگیری زیر شکنجه به قتل رساند. هنگامی که به درک واصل شد پنجاه هزار مرد و سی هزار زن در زندانش محبوس بودند که از این تعداد شانزده هزارنفر بدون لباس و عریان به سر میبردند. وی زنان و مردان را یکجا و در زندانهای بی سقف حبس میکرد ، به طوری که از گرمای تابستان و سرمای زمستان در امان نبودند. بعد عبدالله بن عمر با چنین آدمی بیعت میکند و در زمان بیعت کردن با وی میگوید که از رسول خداص شنیدم که فرمودند: من مات و لا امام له مات میته الجاهلیه؛ یعنی هر کس بمیرد و امامش را نشناسد به مرگ جاهلی مرده است.حجاج هم دراز کشیده بود و گفت با پای من بیعت کن و عبدالله بن عمر با پای وی بیعت کرد.
دسته سوم از کسانی که در جریان قیام سید الشهداء ع گوشه گیری کردند و با آن حضرت همراه نشدند ، نه مشکل طمع مال داشتند و نه مشکل بیماردلی؛ یعنی انسانهای بدی نبودند اما به خاطر ضعف تحلیل و ضعف مبانی دینی شان اهل شک بودند و در مواقع حساس نمیتوانستند تصمیم درست را بگیرند. افرادی مانند سلیمان بن صرد خزاعی از این دست به شمار می آیند. او آدم خوبی بود اما به علت معرفت ناقص به امام حسین ع ضعف تحلیل و فقدان بصیرت از قافله عاشورا دور ماند. وی حتی به امام حسین ع نامه نوشت و ایشان را برای قیام به کوفه دعوت کرد . در نامه او و برخی از بزرگان شیعه کوفه چنین آمده است: ما پیشوائی نداریم نزد ما بیا تا که شاید خدا به واسطه شما ما را بر محور حق گرد آورد.
نعمان بن بشیر در قصر حکومتی لانه کرده، ولی ما روز جمعه با او نماز نمی گزاریم و برای عید همراهش از شهر خارج نمیشویم. اگر بفهمیم شما نزد ما می آئی او را از شهر بیرون میکنیم و به شام بر میگردانیم.
اما او روز عاشورا به یاری امام نیامد در حالی که میدانست سید الشهداء ع بر حق است و یزید از ریشه فاسد است اما شک کرد و نیامد . بعد همین سلیمان بن صرد بعد از عاشورا گفت که ما خودمان امام حسین ع را دعوت کردیم و ایشان مهمان ما بودند ولی به خاطر عدم یاری ما به شهادت رسیدند. حالا باید برویم کشته شویم، شهید شویم تا پاک شویم و به همین دلیل فرمانده قیام توابین شد و طی سخنرانی اشت گفت: ما در انتظار آمدن خاندان پیامبرص بودیم و به آنها وعده یاری می دادیم و به آمدن ترغیب شان میکردیم ولی وقتی آمدند در یاری شان سستی کرده ، دوروئی کردیم و تماشاچی شدیم و منتظر ماندیم ببینیم چه میشود تا اینکه فررند پیامبرص و باقی مانده و شیره جان و گوشت و خون پیامبرص نزد ما کشته شد.
سپس به مردم گفت: به خیزید که خدایتان خشمگین است . نزد همسرانتان و فرزندانتان باز نگردید تا خدا از شما راضی شود گمان نمیکنم خدا راضی شود مگر اینکه قاتلانش را بکشید یا کشته شوید. از مرگ نترسید والله اگر از مرگ بهراسید ذلیل میشوید.
وقتی سلیمان بن صرد را در زمان امیرالمؤمنین پیگیری میکنیم میبینیم که حضرت برا جنگ جمل از کوفه نیرو درخواست کرده بود ولی سلیمان نیامده بود. بعد از جنگ جمل وقتی امام علی ع از بصره وارد کوفه شدند سلیمان بن صرد خزاعی هم به دیدن حضرت آمد چون از بزرگان کوفه محسوب میشد. وقتی خدمت امام علی ع رسید حضرت او را سرزنش کردند که چرا به جنگ جمل نیامدی ؟ سلیمان بهانه هایی آورد اما حضرت علی ع نپذیریفتند و به او فرمودند : تو دچار تردید شده ای و منتظر ماندی و نیرنگ به کار بردی ؛ در حالی که نزد من از مورد اطمینان ترین افراد بوده ای ، چه چیز تو را واداشت تا از اهل بیت پیامبرص دست برداری؟
شخصیت سلیمان بن صرد به گونه ای بود که در کارها ثبات قدم نداشت ؛ شک میکرد و دوباره تصمیم میگرفت. ابن سعد در کتاب " الطبقات الکبری" در باره سلیمان مینویسد: کان کثیر الشک و الوقوف؛ یعنی شخصیتش به گونه ای بود که خیلی در کارها تردید به دل راه میداد و توقف میکرد.