ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
خدای گرگها _ خدای گوسفندان
(آیا خدای گوسفندان همان خدای گرگهاست؟!!!)
چوپان برای لحظهای گلهی گوسفندان را رها کرد تا برای تهیه نان به نانوایی برود.
از بدی شانس نانوایی بسیار شلوغ بود و او میبایست مدت زمانی را تا رسیدن نوبتش به انتظار بماند.
اگر چه منتظر نان بود اما نگرانی گله یک دم رهایش نمیکرد و مدام این پا و آن پا می نمود.
نانوا چون دلواپسی و نگرانیش را دید از او پرسید: چرا اینقدر نگران و دلواپسی؟
چوپان به نانوا گفت: برای تهیه نان، گوسفندانم را رها کردهام، ترسم از این است که گرگها در هنگام نبودنم آنها را بدرند!
نانوا به چوپان گفت: چرا گوسفندانت را به خدا نسپردهای؟
چوپان گفت: البته که گوسفندانم را به دست خدا سپرده ام، اما خدای من و گوسفندانم، خدای گرگها نیز هست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!